ازدواج های عجیب و غریب

«اين اتفاق در سال 2006 ميلادي افتاد»

67 سال پيش يعني در سال 1939 بوريس و آناكوزلوف در دهكده بوروفليانك در نزديكي سيبري با هم پيوند ازدواج بستند. اما فقط 3 روز با يكديگر زير يك سقف زندگي كردند. با شروع جنگ جهاني دوم، بوريس به ارتش روسيه پيوست. وقتي او از جنگ بازگشت آنا و خانواده‌اش به سيبري تبعيد شده بودند. بوريس به دنبال همسرش همه جا را جستجو كرد اما نتوانست او را بيابد. به گفته آنا، وقتي بوريس از وي خداحافظي كرد تا به جنگ برود تصور نمي‌كردند كه دوري آنها از يكديگر شصت سال طول بكشد. آنا مي‌گويد: «حتي من به خود قبولانده بودم كه ممكن است همسرم در جنگ كشته شود، اما فكرش را نمي‌كردم كه زنده باشد و اين مدت طولاني از هم دور باشيم.» وقتي نيروهاي آلماني آنا را به همراه مادر و پدرش دستگير كردند و به عنوان اسير جنگي به سيبري فرستادند، او چند بار تصميم به فرار گرفت اما موفق نشد. آنا مي‌خواست به هر صورت كه شده بوريس را پيدا كند. حتي به دليل فرار و نافرماني، چندين بار توبيخ و متحمل شكنجه شد. از آنجايي كه او هيچ خبري از بوريس نداشت به حد جنون رسيده بود، از طرف ديگر بوريس نيز از آنا و خانواده‌اش بي‌اطلاع بود. زيرا تمام نامه‌هايي كه براي آنان مي‌نوشت بي‌جواب باقي مي‌ماند.

دو سال پس از جنگ جهاني بوريس به خانه بازگشت. اما اثري از آنا و خانواده‌اش نبود. كسي نمي‌دانست آنان به كجا رفته‌اند و چه بلايي بر سر آنها آمده است.

جنگ به اتمام رسيده بود اما آنا و مادر و پدرش در سيبري ماندند. زيرا پدر و مادرش آنقدر پير و نحيف بودند كه توان سفر به شهر خود را نداشتند. مادر آنا تصميم گرفت دخترش را مجاب كند، با فرد ديگري ازدواج كند، او به آنا گفت مطمئنا بوريس در جنگ كشته شده و اگر هم زنده باشد در اين مدت طولاني با فرد ديگري ازدواج كرده پس بهتر است فكر بوريس را از ذهنش خارج كند.

ازدواج نمي‌كنم

مادر آنا براي اين‌كه دخترش راحت‌تر بوريس را فراموش كند همه نامه‌ها و عكس‌هايي را كه بوريس در ابتداي دوران سربازي‌اش برايش فرستاده بود آتش زد تا آنا ياد و خاطره‌اي از بوريس در ذهن نداشته باشد و راضي به ازدواج شود. اما آنا با ازدواج مجدد كاملا مخالف بود و پدر و مادرش را تهديد كرد كه در صورت اصرار خودش را آتش مي‌زند. شرايط سختي بود و آنها حتي نمي‌توانستند به خاطر تقسيمات مرزي كه صورت گرفته بود از دهكده‌اي كه در آن زندگي مي‌كردند، خارج شوند. از سويي بوريس نيز در غم از دست دادن آنا دچار افسردگي شديد شده بود. او تصور مي‌كرد آنا و خانواده‌اش كشته شده‌اند.

داستان زندگي

پس از مدتي بوريس دست به قلم شد و كتابي درباره خود و همسرش كه فقط سه روز با هم زير يك سقف زندگي كرده بودند به رشته تحرير در آورد و خاطراتش از دوران جنگ را نيز نوشت. او هيچ‌گاه چشمان اشكبار همسرش را موقع خداحافظي فراموش نمي‌كرد.

سال‌ها گذشت. بعد از گذشت 67 سال، بوريس يك پيرمرد 80 ساله شده بود. او تصميم گرفت به سيبري برود، اما در سيبري دست سرنوشت او را با پيرزني آشنا كرد كه علي‌رغم شكسته و پير شدن صورت چشمان آشنايي داشت او آنا بود، آنا هنوز زيبايي دوران جواني خود را حفظ كرده بود. لااقل براي بوريس اين‌گونه به نظر مي‌رسيد. آنا پيرمردي را ديد كه در برابر حياط خانه وي ايستاده. چشمان كم‌سوي او به زحمت توانست بوريس را تشخيص دهد. خوب دقت كرد و بالاخره بوريس را شناخت. اين زن و شوهر كه مدت 60 سال از هم دور مانده بودند و هر دو تصور مي‌كردند كه همسرشان را از دست داده‌اند همديگر را يافتند و زندگي خود را همچون يك زوج جوان از سر گرفتند.

آنها دوشبانه روز فقط روبه‌روي هم نشسته بودند و همديگر را مي‌نگريستند و خاطرات 60 سال دوري از يكديگر را براي هم تعريف مي‌كردند. به واقع آن دو 67 سال به ياد يكديگر زندگي كردند و دست سرنوشت آنان را دوباره به هم رساند تا اين وفاداري‌شان را جبران كند.

خانواده سبز

گردآوری : گروه اینترنتی پرشین وی
http://www.persianv.com/fun/
وبگردی
عکس های جالب
پربیننده ترین اخبار
وبگردی
تازه های پرشین وی
پربیننده ترین اخبار
  آخرین خبرها
  پربیننده ترین خبرها
وبگردی
بخش پرشین وی - جالب و دیدنی
  پرشین وی - جالب و دیدنی مرتبط
بخش پرشین وی - جالب و دیدنی
پر بیننده ها
 
Copyright (c) 2006-2014 PersianV.com All Rights Reserved. © کلیه حقوق این پایگاه متعلق به سایت پرشین وی می باشد ، استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد .